امشب در سر شوری دارم
چه قدر خوبم.چه قدر پر از حس های خوبم. انگار روی ابرها قدم می زنم. چه خوب که فردا واقعا می روم جنگل ابر تا روی ابرها قدم بزنم. این همه دوستهای قدیم دیدن و خندیدن، این لحظات سبز روی چمن ها با شیرین، این همه دوستی که الان که رفته اند می فهمم چه قدر جایشان خالیست و این لبخندی که از روی لبهایم نمی رود، این دختری که تو اتوبوس چپ چپ نگاهم می کند و غر می زند وقت با خودم خندیدنهایم ،همه چه قدر شیرین است.
بعد با خودم که فکر می کنم می بینم که انگار خیلی وقت تلف کردم، که می شده همیشه این قدر راحت لذت ببرم و این قدر راحت با خودم بخندم و از تنهایی هام لذت ببرم. این مرا خیلی می ترساند. فکر این همه لذتی که با تلخی گذشته .
پ.ن: این پست به روز نیست و چون خیلی افسرده بودم گذاشتمش اینجاُ شاید که حالم عوض شد.
اخراجی
کارگرمان برای مادرم تعریف کرده که یکی از فامیلهایش(خانم) سوار تاکسی می شود، بعد این بنده خدا را می دزدند و می برند جای پرتی، طلاها و پولهایش را می گیرند و دست آخر به او ت.جاوز می کنند...
حالا مشکل اینجایت که شوهرش می خواهد از خانه بیرونش کند.حالا هرچه قدر هم که همه به او می گویند تقصیر زنت نبوده که، تو کتش نمی رود!
بعد کارگرمان گفت که شوهر خودش هم موافق شوهر اون زن هست و می گوید جای این زن دیگر در خانه نیست و باید بیرونش کرد...
حال آن زن را بعد از تجاوز و اخراج از خانه تجسم کنید.
همین الان ،در ثانیه، حستان را بگویید
با تو رو خاک بهشتم، حتی تو هرم جهنم
یک دوست عزیزی توی یک هوای خوب، زیر نور چراغ، میان عبور تعدادی رهگذر( که گاها آشنا هم هستند.)به من لبخند می زند و می گوید از فلان پست وبلاگ خوشش آمده و من حس خوبی پیدا می کنم توی این فضا...
من این صحنه را ثبت می کنم. این هوای خوب را، این حس خوب را.
من یاد گرفتم ثبت کردن را،یاد گرفتم عوض شدن و از دست دادن را.
دوستم می داند چه طوری بزند وسط خال، خیلی از دوستها می دانند. هیچ چیز به اندازه حرف زدن از نوشته ها مرا به خودم نزدیک نمی کند،مرا آرام نمی کند، من را من نمی کند. آنهم اینجا. وسط این همه منهایی که من نیستند.
من این لحظه را ثبت می کنم. همینجا. من این لحظه را اعتراف می کنم.
پ.ن: عنوان از آهنگ نانوشته از رضا یزدانی. شعرش هم مال یغما گلرویی است(مطمئن نیستم البته!) می دانم که غر می زنید چه گیری دادی به رضا یزدانی!! شرمنده ام خودمم هم. نشد. این مصرع خیلی به این حالم می خورد.
درختا باز قد می کشن ،حتی تو سایه ی تبر....
ستون آسمون خراش، سایه تو ننداز رو سرم
تو شب بی ستاره هم من از تو آفتابی ترم.
این را که می شنوم با آن صدای رضا یزدانی، گاهی امید می گیرم. امید که این همه محدودیت که داره قلبمو فشار می ده و بازوهامو تنگتر میگیره نمی تونه جلومو بگیره.این روزا واقعا حس این که نمی شه، یا واضحتر بگم هیچ چیزی اونجور که من می خوام باشه نمیشه، ترس از فاصله گرفتن از رویاهام، ترس گم شدن تو روزمرگی هام، همه اینا بهم فشار می یاره.حتی بی اغراق لهم می کنه.
اما واقعا اون چیزی که تو دنیای واقعی وجود داره یه جور مرگه، مرگ آرزو. من و نسل من هممون دچارشیم. مرگ آرزو و حتی شاید بعدتر دفن آرزو. من حق دارم، حق دارم که این همه بترسم، که این همه فاصله بگیرم از رویاهام.که کابوسم اون شب بی ستاره ای باشه که من توش گم شدم.حق دارم.
اما آهنگ تکرار می شه و باز رضا یزدانی می گه:
ستون آسمون خراش، سایه تو ننداز رو سرم
تو شب بی ستاره هم من از تو آفتابی ترم.
پ.ن:تیتر و شعر مال آهنگ برج از آلبوم هیس رضا یزدانی است.
در طلب استاد
اول تابستون که شروع کردم دوباره به نوشتن اینجا کلی برنامه داشتم واسه زندگی. قرار بود کلی اتفاق بیافته و کلی کار انجام بدم و کلی ... . یکی از اون برنامه ها همین وبلاگ نویسی بود. تقریبا ۴ ماه گذشت و من درصد جزئی از اون همه برنامه رو پیاده کردم. اما تنها چیزی که در این مدت راجع بهش تنبلی و بی حوصلگی نکردم همین وبلاگ نویسی بود. نوشتن همیشه واسه من دغدغه بوده حالا هرجور نوشتنی. می دونم که تعریفی نیستم و تکلیفم با همه چی نوشتن نامعلوم. اما هی که این ساعت زندگی دور می زنه و منو می بره جلو. یا حتی این ۸-۷ دور اخیر این خورشید عالم تاب من تغییری نکردم.
کسی هم نیست که بهم کمک کنه. مخصوصا اینجا تو مشهد با کلی فاصله از تمدن دنیا! کاش کسی بود که دست منو می گرفت و بهم فوت و فن نوشتن رو یاد می داد و به نوشتنم جهت می داد.کاش مثل این هنرهای رزمی تو فیلمها یه استاد پیدا می کردم! دارم به جاهای باریک می رسم. یه جور درد دل واقعی شد. یه جوری از عمق وجودم.
سکوت در سپری این همه سال
بعضی وقتها دیدن یک دوست قدیمی چه قدر لذت دارد. بعد ده سال که ببینیش و باهاش همراه شی و بفهمی که زیاد فرقی نکرده و هنوز همونجوری حرف می زنه و هنوز خونشون همون نزدیکی هاست و تشنه ی دوستی های دبستانی.
بعد ببینی حرف واسه زدن کم می یاری و چون اون این همه سال نبوده و هیچ کس رو نمیشناسه و هیچی نمی دونه چه قدر توضیح دادن زندگی از اولش سخته. چه قدر آدم خسته می شه وقتی کسی از اون دورا سوال میکنه و از آدمهای تو عکس های کهنه. همینجوری که سکوت کنیم و حس کنیم الان همه چی فرق کرده و ماهم. باز لذت دارد. همین سکوت بیخبری،همین چهره ی جا افتاده، همین سالهای سپری شده مثل باد، همه اش لذت دارد.
محلول در زمان
اما یه ساعت مچی جدید همه چی رو عوض کرد. ساعتمو خیلی دوست داشتم و باهاش کلی خاطره.تا همین ماه پیش که بند ساعتم خراب شد و هنوز درستش نکردم واسه همین یه گوشه بلا استفاده مونده.
ساعت دیواری خونه همیشه ۷ ال ۱۰ دقیقه جلوست و ساعت کامپیوتر ۲۵ الی ۴۰ دقیقه جلوست. معمولا وقتی نگاه می کنم به اینا نمی فهمم ساعت چنده و باید کمی فکر کنم تا برام جا بیافته. به همه اینها اضافه کنید که ساعتها را یک ساعت عقب کشیده بودند و من اولش نمی فهمیدم الان ۹:۳۰ شده ۱۰:۳۰ یا ۸:۳۰.
اما باکم نبود چون موبایل وفادارم مثل همیشه دقیق بود تا اینکه حدودای صبح بود که دیدم ساعت موبایلمم قاطی کرده و یک ساعتی در نیمه شب گذشته رو نشون می ده .
از خواب که پا شدم کسی خونه نبود و منم تلویزیون رو روشن نکردم در نتیجه هیچ دسترسی به ساعت دقیق کشور نداشتم! بعدم خودخواسته تلاشی به دسترسی نکردم. نمی تونین تصور کنین چه تجربه شیرینی بود! من فقط می تونستم بگم الان حوالی ظهر یا حوالی صبحه! لذتی غریب داشت در بند ساعت نبودن. این بی خبریه مطلق و آزادی که به آدم می داد. البته شاید برای بلند مدت کارساز نباشه اما کوتاه مدتش فقط آرامشه.
البته من شب قبل خواب ساعتهارو درست کردم تا مثلا زندگیم رو نظم باشه اما ته دلم به نظرم اشتباه بود.
با من بمان. همیشه بمان. رویای تا ابد زلالم
اما من نمی خوام.نه الان که تازه کم کم دارم جا می افتم و طعم آرامش خیال رو می فهمم. حالا که رکن اصلی زندگی خودم شدم و راضی تر هستم.
این ظلم نیست؟ چرا هست!
حالا که به بودنتان عادت کردم . یاد گرفتم راجع به چی با شما صحبت کنم یا چه جوری بخندانمتان. حالا که کلی حرف برای گفتن داریم وقت عوض شدن نیست. حالا که به ما احتیاج دارند به همان که بودیم نیاز دارند که وقت اینکارها نیست.
هی. این دفعه با خود خودتم که داری می ذاری میری. میری تهران که درس بخونی و خیال ببافی که می خوای اوضاع رو درست کنی. یا با تو که این روزا رنگ عاشقی به خودت زدی و یه جور دیگه نگام می کنی. یا توکه تازه ازدواج کردی و همه چی رو از بیخ تغییر میدی. نمی دونم شاید حتی با تو ام هستم دکتر من. که یه چیزی تو رو هم داره تغییر می ده. شما خواننده های ساکت من که هستید و نظر نمی دین و شاید در حال تغییر. دیگه از واژه خارجه. از گلایه هم.
کاری از دست من بر نمی آید. اگر دیدید من همان شازده تکراری دیروزم شماتتم نکنید. چون الان وقت عوض شدن نیست.این همه قصه گفتم تو این پست که بگم من فعلا دوست ندارم تغییرو. اگه یه روزی دلتون آدم قدیمی یا حرفهای قدیمی خواست. من هستم. شما برین بسازین. برین. هروقت سیر موندن شدم منم می یام.
پ.ن: تیتر مال یکی از نوشته های خودم است . نوشته یا شعر یا نمی دونم. هرچی که هست.
عاشقانه هایم با طمع شیرموز
خیلی وقت بود که شیرموز نخورده بودم. یاد تو می افتادم. یاد تو و شیرموز خوردنهایت و من شیرموز نخوردنهایم. یاد تو ودستبند سبزت و منو کله شقیام.
شیرموز نمی خوردم. یاد تو می افتادم وقتی که اصرار به موندنم می کردی و می گفتی عجله نکن. یاد غرغرام موقع پایین رفتن از پله ها که اینا استاندارد نیست و سکوت تکراری تو.
فقط شیرموز که نیست. من با اسیدمفنامیک و هیوسین و ایمی پرامین و آبمعدنی یاد تو می افتم. با تستهای نوروزی و آموزشگاه کاووش(پیام) و کوچه پس کوچه های فرهاد یاد تو می افتم. من با لرزش پاهامو یخ کردن دستام یاد تو می افتم و حتی با صدای شیرین، وقتی می خونه" کاش گرمی نگاهت هنوز با من بود."
شاید به خاطر این چیزا بود که شیرموزو از دستش گرفتم و یک نفس سرکشیدم.
مواظب بالهایتان باشید.
همیشه همینه. وقتی که می خوای پر بکشی و بری اون بالاها بالتو می شکنن. یه جوری که دیگه هیچ وقت نتونی پرواز کنی. جوری که حسرتش برات بمونه.


